تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

ممممممممممم


آره يه زمزمه.........اممممممممممممممممم


يك مديتيشن در هواي نمناك درياچه


دوعاشق اينجا هم آغوش شده‌اند و همديگر را چه خوب گرم مي‌كنند


آسمان آبي و صاف و چه مسيحايي


يك درياچه‌اي ام رفت زآب... يكي از رادمردان و لشگري از سيمرغان


ياد او در يادم، خاطرش در جانم


بيا با من بيا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:21 PM  توسط سکوت کتالم  | 

برای اشکها مینویسم

و شاید برای جای لبخندها روی لبان آویزان

برای کرمیان برای کلیمان

برای آنها که مرا به دریاچه کشاندند

برای سکوت که در پس آن نیز سکوت است

برای خود خسته خودم

روی آب دریاچه مینویسم

و به خدا میگویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 1:25 PM  توسط سکوت کتالم  | 

سیاهی را کنار دریاچه دیدم

 

به سویش رفتم

 

شالچی دوره گرد، پیر و فرتوت، سفید مثل ابرهای دریاچه

 

نگاهم کرد و مرا به اختیار درآورد

 

قدرت تکلم و تحرک نداشتم، شالچی چهره اش در حال تغییر بود، حالا او به یک فرشته شبیه شد

درخشان و نیکو چهر

و به من لبخند میزد، من آرام آرام میرفتم، به خوابی آرام

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:56 PM  توسط سکوت کتالم  |