بسمه
و سلام
فصلی گذشت و فصلی در راه
و من هنوز ستاره میجویم
پشت نور ماه
من طفیلی دیده ها یم را خواهم بست شاید
میخواهم ندیده ها ار بینم
شاید
باید دید
باید رفت
+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 4:42 AM  توسط سکوت کتالم
|
نگاه دوباره به فلسفه حیات، دیدن نادیدنیها که دیگران نمیبینند ( که قبلاَ ما هم جزو آن دیگران بودیم)، کشف اسرار الهی اگر ما را به آن وادی راهی باشد (سیر الی حق )، استفاده از مفاهیم بدون تکلفات و جنبش به سوی بهتر شدن میتواند آرامش از دست رفته را به ما باز ستاند. بیگانه ها ذهن سفید مارا به خود مشغول داشته اند( و به سیاهیان آلوده اند)، با ورود سرود قلبها به درونمان، بیگانه را برانیم که : دیو چو بیرون رود فرشته درآید دنیای ما انباشتی است از فرشته صورتان دیو سیرت که تنفس در این اتمسفر مشترک، بسی حجابها برای ما ایجاد کرده بدون آنکه بدانیم و بخواهیم