تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

همه چیز در همه جا...

من میجویم تا بیابم آن از دست رفته را...

رنجور و خسته ام

روزه دار سکوتم و راحل به مسیرم...

کتاب را میخوانم  و یش میروم

 

شاید نشانه ای مخصوص خورم یافتم...

دریاچه پر از حباب شده است و بوی مخصوصی دارد... رایحه ای مست کننده...

شامه مرا مینوازد...

من از اویم و او با من...

باید رفت...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 2:38 AM  توسط سکوت کتالم  | 

من تنهام

مثل هزار هوارتای تنهای دیگه بین این همه تنها ها

دور و وریا دنبال هیچستانند و ماها فقط نگاه..

 

و شاید دیگر هیچ. نه آغوش گرمی نه آرامشی

سیاهی ها با رفتن فرشته ها آمده اند

و اینجا ارتش مردگان صبحگاهان دارند

من در هراسم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 2:10 AM  توسط سکوت کتالم  |