تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

زندگی را بسان تابلوی نقاشی میدانم

جعبه سیاه ویتگنشتاین

شاید هم یک هزارتو که ما میسازیمش

هر قدر جلو میروی، مسیر نامرئی بیشتر هویدا میشود

و تو میشناسی و به جلو میرانی

شاید هم رانیده میشوی

بخار آلوده زمینهایی نمناک، . کلی سکوت در کنار این جاده

و ردپای تو روی شنها تا بدانی که تو راحل شده ای

راحل مسیرهای نا پیدا

به کجاها چنین پرشتاب.............

باید رفت و فهمید...........

باید رفت.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 10:36 AM  توسط سکوت کتالم  | 

حالا

یک حس به من چیزهایی میگوید

من هنوز آنرا درنمیابم

نیمه شب است و توی این سکوت، خبری از سکوت نیست

حبابهای دریاچه که به سطح میرسند، هنگام نا مرئی شدن

نوای خاصی را تولید میکنند

شاید این همان تم سکوت است

شاید آوای هارمونیک ژرفناها

شاید زمزمه ماهیان سایه ای

شاید این صدای گریستن قوهای دریاچه است پیش از مرگ

 

همساز شدن این نواها ، سکوت دریاچه را برقرار میکند

ولی حالا من از این سکوت چیزهایی را میشنوم که پیش از این نمیشنیدم

شاید من معرفت یافته ام

من از حبابها خواهم آموخت، بسی اسرارها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 1:35 PM  توسط سکوت کتالم  |