یک کلاغ سیاه همسفر کبوتران دریاچه
ورود به دنیای سفیدی، طیفهای خوشبو، انوار مهر
من چون سگ اصحاب کهف، درپی آنان که نمیدانم به کجا میروند
و آنجا همه ما را یکجا میپذیرند، نه پرسشی نه اکراهی
و من سیاه به یکباره سرشار از سفیدی میشوم
و آیا این سپیدی است، یا نوری پر قوت که سیاهی ام را پنهان ساخته
من نمیدانم
آب حیات را مینوشم تا اکسیر بندگی ام شود
و کرنشی از سر تسلیم
من هم رنگ کبوتران شده ام
