تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

اوج گرفتن و پرواز

یک کلاغ سیاه همسفر کبوتران دریاچه

ورود به دنیای سفیدی، طیفهای خوشبو، انوار مهر

من چون سگ اصحاب کهف، درپی آنان که نمیدانم به کجا میروند

و آنجا همه ما را یکجا میپذیرند، نه پرسشی نه اکراهی

و من سیاه به یکباره سرشار از سفیدی میشوم

و آیا این سپیدی است، یا نوری پر قوت که سیاهی ام را پنهان ساخته

من نمیدانم

آب حیات را مینوشم تا اکسیر بندگی ام شود

و کرنشی از سر تسلیم

من هم رنگ کبوتران شده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 10:40 AM  توسط سکوت کتالم  | 

احساس میکنم ذرات وجودم در حال تبلور است

من به سوی یک مقصود کشیده میشوم

من به پرواز در آمده ام تا از فراز دریاچه به سوی دوست بروم

همسفر کبوتران

سوی دیار دوست

تا بر خاکش بوسه زنم و کرنشی از سر عشق

من به سوی او خواهم رفت سپید چون کبوتران حریمش

پرواز با کبوتران

تورا آنجا یاد خواهم کرد

تا تو هم بیایی و زیباییهای دوست را به نظاره بنشینی

به سوی طوس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 12:35 PM  توسط سکوت کتالم  | 

برای اشکها مینویسم

و شاید برای جای لبخندها روی لبان آویزان

برای کرمیان برای کلیمان

برای آنها که مرا به دریاچه کشاندند

برای سکوت که در پس آن نیز سکوت است

برای خود خسته خودم

روی آب دریاچه مینویسم

و به خدا میگویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 1:25 PM  توسط سکوت کتالم  |