شالچی به من چیزهایی آموخت
من افسون آن چشمان گشته ام
آنقدر گرم و گرم..... گوییا رقص روی آب مرا مدهوش خواهد کرد
چشمانم را روی هم میگذارم و با طنین سکوت
من روی آبها رقصیدن آغاز میکنم
من مجنون شالچی شده ام
جذابیت زندگی در محور عرض حیات
من افسون آن چشمان گشته ام
آنقدر گرم و گرم..... گوییا رقص روی آب مرا مدهوش خواهد کرد
چشمانم را روی هم میگذارم و با طنین سکوت
من روی آبها رقصیدن آغاز میکنم
من مجنون شالچی شده ام
به سویش رفتم
شالچی دوره گرد، پیر و فرتوت، سفید مثل ابرهای دریاچه
نگاهم کرد و مرا به اختیار درآورد
قدرت تکلم و تحرک نداشتم، شالچی چهره اش در حال تغییر بود، حالا او به یک فرشته شبیه شد
درخشان و نیکو چهر
و به من لبخند میزد، من آرام آرام میرفتم، به خوابی آرام
خورشید چشمان مرا محرم نمیداند
سکوت ، آرامشی به من بخشیده که ضرباهنگ دل مجنونم را تحت اختیار درآورده ام
آسودن و آرامیدن مرا برای آینده آماده کرده است
فرزند دریاچه شده ام
تو می آیی، شاید