تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

شالچی به من چیزهایی آموخت

 

من افسون آن چشمان گشته ام

 

آنقدر گرم و گرم..... گوییا رقص روی آب مرا مدهوش خواهد کرد

چشمانم را روی هم میگذارم  و  با طنین سکوت

من روی آبها رقصیدن آغاز میکنم

من مجنون شالچی شده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 5:38 PM  توسط سکوت کتالم  | 

سیاهی را کنار دریاچه دیدم

 

به سویش رفتم

 

شالچی دوره گرد، پیر و فرتوت، سفید مثل ابرهای دریاچه

 

نگاهم کرد و مرا به اختیار درآورد

 

قدرت تکلم و تحرک نداشتم، شالچی چهره اش در حال تغییر بود، حالا او به یک فرشته شبیه شد

درخشان و نیکو چهر

و به من لبخند میزد، من آرام آرام میرفتم، به خوابی آرام

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:56 PM  توسط سکوت کتالم  | 

افاق دریاچه همیشه ابری ست

 

خورشید چشمان مرا محرم نمیداند

 

 

سکوت ، آرامشی به من بخشیده که ضرباهنگ دل مجنونم را تحت اختیار درآورده ام

 

آسودن و آرامیدن مرا برای آینده آماده کرده است

 

فرزند دریاچه شده ام

 

تو می آیی،  شاید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 2:48 PM  توسط سکوت کتالم  |