تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

به نام خداوند من و او

 

من را خواهم کشت به خدا ، اگر بیایی

حکیم ابن سینا، معلم اخلاقم بود

این حکیم جاودان استفاده از لذتهای عرض حیات را به جای فرصتهای طولی حیات برگزید

و این راز جاودانگی اوست

هیچ  محبوبی نگزید و حال آنکه همه را محبوب میداشت

دوست دارم به خط او روی آب بنویسم

بلغم و صفرا را خواهم شناخت، من شفا خواهم داد

من شاگردی خواهم کرد، من جوهری خواهم بود

مرا قولنج آسیبی نخواهد داد، من زمان را در اختیار میگیرم.

بیا با من، بیا

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 2:59 PM  توسط سکوت کتالم  | 

عصیان وادی خاصی است

شهامت و جسارت میدهد،  چیزهایی را زیر پا میگذاری که تا دیروز در برابر آنها چه وفاداریها....

عصیان وادی شکستن اعتبارات است، عصیان تخریب پارادایمهای فکری ست

عصیان دریچه ای به فهم مجدد است

عصیان انتهای نا فهمی، برای حصول حس فهمیدن است

و من عصیانگر روی آبها، سر به حیرانم

دوست دارم از این نوشته هایی که چیزی از آنها نمیفهمم، منهم مثل اینها چیزی را کتابت کنم

نوشته هایی که به هفت خط نوشته شده اند...

دیگر انتظار، انتظار کشیدن را از یادم برده و من ورای این انتظار، در فکر اینم که در پی چیستم ؟

دوست دارم با پایم روی این آبها چیزی بنویسم، ولی آب نوشته های مرا نمی خواند

فریاد میزنم تا ابرها ، تگرگهای بزرگ روی دریاچه ببارند، تا نوشته های دریاچه غرق شوند

تا سینه دریاچه سوراخ شود

بگذار رعد و برق مرا تکلیس کند

خاکستر من روی دریاچه قلم ثلث خواهد بود

و من نسخه خواهم کرد نسخ را

شاید.....وقتی دیگر./

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 9:43 AM  توسط سکوت کتالم  | 

برای او مینویسم

 

آن با وفایی که بی وفا یافتمش . انتظار و توهم برای من یک زندان با صفا روی دریاچه خلق کرده.

من میفهمم که اینجا چیزی نمیفهمم.

من لمس میکنم، ولی مجالی برای ورود نیست، گو اینکه محرم نیستم در این وادی

بغض رفته رفته سینه ام را سنگین میکند و گلویم را مچالیده

عصیانگری را پیشه خواهم ساخت، من توجهات را به سوی خود جلب خواهم کرد

من تنها نیستم.................. ولی نه، اینجا من تنهایم

چرا مرا به آبهای دریاچه راهی نیست ؟

من راه رفتن روی آب را نمیخواهم

دردم را دوا ، این نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 4:33 PM  توسط سکوت کتالم  | 

عقل هیولایی

 

و کلی جهل برای من

 

من دریاچه را نمیفهمم

 

((  نبطید یل بفغ النبیا اا کمیح خا دلا تیب ی ووانبا یبن .......  فالبن تینب تتبص -

ججضنی نیا کساتنی عباقگ یت ا یس ریم حیهث کث گسچنب.

تبث حق ایم گبم ثهخجس هیححل جل نیکب تلمک نا.  ))

 

من تنهام. من حیرانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 3:42 PM  توسط سکوت کتالم  | 

بسمه

احساس بی وزنی حس تازه ای است

جاذبه های زیادی که ما را به سوی خود میکشند، تصور این احساس را برای ما دشوار کرده اند.

روی آبهای دریاچه نوشته هایی بود که من آنها را خواندم

تمام سطح دریاچه انباشته از این نوشته ها بود که پیش از این نمی دیدم

اما حالا خواندن آنها برای من بسیار لذت بخش شده است

تا دیروزها، روی آب تصویر خودم را میدیدم یا آسمان را یا عمق دریاچه را

اما حالا روی دریاچه نوشته هایی را میبینم

هنوز از آنها چیزی نمیفهمم، من این ادبیات را آشنا نیستم

انگار دریاچه با من حرف میزند، منتها با ادبیات خاص که مرا به آن راهی نیست

روی دریاچه راه میروم و متنها را میخوانم، بعضی را به ذهن میسپارم

در نزدیکی نیزارهای شمالی دریاچه، نوشته ها برایم بسیار با معنایند

اینگونه نوشته شده :

-  ببین، ولی بعد از چشم به هم زدن، بستن یک چشمی، و گشودن چشمی دیگر

-  بخوان، ولی تفسیر نکن، بگذار خوانده ها خود تفسیر کنند، بگذار زمان معنا کند

- از من به خود بنگر، از خود به من، بگذار تا این من و خود در هم استحاله شوند

- روی من راه برو، آرامش را با نوازش تو ایجاد میکنیم

من کم کم دچار سرگشتگی میشوم.

این دریاچه در کدامین منطقه زمانی - جغرافیایی است که همیشه عصرگاهان است

این نسیم خنک، این سکوت نمناک چیست.

این نوشته ها، راه رفتن من روی آب، ...

محبوب کجاست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:53 PM  توسط سکوت کتالم  |