حبابها در کف دریاچه متولد میشوند، از فرو به فرا میآیند
در ژرفنا شتاب میگیرند و سرشار از انرژی رشد میکنند و تکاپو
پس آبها را میشکافند و بندها را میگسلند و به فرازها اوج میگیرند
و چه زیبا دریاچه را ترک میکنند تا ابرها و تولدی دگر باره
و باران دریاچه و رویش هزاران حباب
نسیم نمناک دریاچه به من جواز مسافرت در زمان را میدهد، و من و نوستالوژی دیروزگارانم
و من و پا نهادن به سیاره رنج
و منی که هست شدم از عدم
ومن، یادگار پدری و مادری
اشکهایم میجوشند، و من با اختیار به جوشش آنها شتاب میدهم، آخر من هم درسهایی از ابر های دریاچه برگرفته ام
زمان بادی است که همه چیز را با خود میبرد، و من دیروز متفاوت از من امروز است
و از فرداها ، من چیزی نمیدانم شاید
سکوت دریاچه به افکارم هارمونی میبخشد، من همساز شدن با ترانیدن در سکوت را می آموزم
چون به دیروزها مینگرم و به جاده زندگی خودم، داغ دلتنگی مرا در بر میگیرد، من تنهایم، همه چیزم را زمان از من گرفت،.....
گریه به من امان نمیدهد، روی زمین مچاله شده ام و خرد، دلتنگیهایم گریه را برایم دشوار میکند، به هق هق افتاده ام، دوست دارم دیگر این سکوت را بشکنم به غریو....
کاش زمان تحت اراده من بود، یا مجالی بود برای دیدار از گذشته، وشاید شکار فرصتهای از دستم گریخته
کاش دیروزها را بازهم بتوانستم زنده کرد
آیا من از حبابهای دریاچه کمترم ؟؟؟
من اعتراض دارم و این اعتراض از سر عصیان نیست، چاره اش نسیان نیست....
