تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات

به حبابهای روی دریاچه نگاه میکنم

حبابها در کف دریاچه متولد میشوند، از فرو به فرا میآیند

در ژرفنا شتاب میگیرند و سرشار از انرژی رشد میکنند و تکاپو

پس آبها را میشکافند و بندها را میگسلند و به فرازها اوج میگیرند

و چه زیبا دریاچه را ترک میکنند تا ابرها و تولدی دگر باره

و باران دریاچه و رویش هزاران حباب

نسیم نمناک دریاچه به من جواز مسافرت در زمان را میدهد، و من و نوستالوژی دیروزگارانم

و من و پا نهادن به سیاره رنج

و منی که هست شدم از عدم

ومن، یادگار پدری و مادری

اشکهایم میجوشند، و من با اختیار به جوشش آنها شتاب میدهم، آخر من هم درسهایی از ابر های دریاچه برگرفته ام

زمان بادی است که همه چیز را با خود میبرد، و من دیروز متفاوت از من امروز است

و از فرداها ، من چیزی نمیدانم شاید

سکوت دریاچه به افکارم هارمونی میبخشد، من همساز شدن با ترانیدن در سکوت را می آموزم

چون به دیروزها مینگرم و به جاده زندگی خودم، داغ دلتنگی مرا در بر میگیرد، من تنهایم، همه چیزم را زمان از من گرفت،.....

 

گریه به من امان نمیدهد، روی زمین مچاله شده ام و خرد، دلتنگیهایم گریه را برایم دشوار میکند، به هق هق افتاده ام، دوست دارم دیگر این سکوت را بشکنم به غریو....

کاش زمان تحت اراده من بود، یا مجالی بود برای دیدار از گذشته، وشاید شکار فرصتهای از دستم گریخته

کاش دیروزها را بازهم بتوانستم زنده کرد

 

 آیا من از حبابهای دریاچه کمترم ؟؟؟

من اعتراض دارم و این اعتراض از سر عصیان نیست، چاره اش نسیان نیست....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 9:32 AM  توسط سکوت کتالم  | 

به نام آنکه میخواند مرا .  که نمیدانم کیست او، میخواندم به کدامین سو

حس میکنم تحولی، تغیری یا حداقل فعلیتی نو بر درونم واقع گردیده

نمیدانم، سکوت سفید دریاچه چه نمناک، و لطافت سطح دریاچه چه زیبا

نور را در این شب تار، در تارک جانم میبینم

نمیدانم این شب است که من در آن بسان روز میبینم، یا آفتاب دمیده و من هنوز در سودای شبم

ولی این سکوت ، صحت شب را تأیید میکند

از جا برمیخیزم ... آسمان هنوز ابری است، اما انوارآلود است این ابرها

آرامش تمام وجودم را فراگرفته، نمیدانم این عطیه کدام رامشگر است در سویدای وجودم

در وجودم دیگر از کسالتها و رنجوریها، نشانی نمیبینم ، مالامال از عشق و شادی ام

 شوقی سبز است که در فراق محبوبم، بسان چشمه ها به جوشش افتاده ام

........وآرامش .................سکوت..............................

دوست دارم راه بروم....

قدم اول را که بر میدارم، بسان هفت هشت قدم به جلو میروم و زیر پاهایم شتاب گرفتن را حس میکنم

یک گام و دوگام وگام چندم از پس آنها، این غیر از راه رفتن است که به پوییدن روی آب دریاچه میماند

با نگاه به هر سو ، آبها را میپیمایم و آنجا حاضر میشوم،

تمام ابدان خاکی ام، شتاب سوی مقصود گرفته

و من دویدنها آموختم روی آبها، دور تا دور دریاچه را میپیمایم و مرزهای دریاچه را میشناسم و میبینم

خنکی دریاچه هیجانم را فرومیشناسد و اینک اعماق را میبینم در شب تار، و ماهیان را رقصان زیر پاهایم نیز، دیگر تنوع طیفهای آب را میبینم، کف دریاچه را و درهای در قلب صدفها را میبینم،

و این بصیرت پاداش کدامین تلاش من بوده، نمیدانم

مقام من هنوز، مقام جهل است، در عین فهم

در کنار نیزار گوشه غربی دریاچه آرام میگیرم، وروی دریاچه دراز میکشم

واینک بازهم سکوت درسش را برایم آغاز میکند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 8:46 AM  توسط سکوت کتالم  | 

****
*** * **** *** * ** * * ******** ** *****
*** **** ** ** ** ***** *** **
******* *** ******* *********
********** ******** ********
********* *********** *******
******* ********* **********
****** ******* *************
****** ***** ******* ****
***** ***** * ******* ****
**** ****** ******** *****
***** ******* ****** *****
**** ********** **** *****
**** ********************* ******
*********************************************

ضربا هنگ سکوت، انتظارم را پایان داد
من نوای زیبایی را شنیدم..... بناگه چشم گشوده و برخاستم. روی زمین نشستم و اطراف را نگاه کردم
طنین ارغنون می آید از کجاهایی که نمیدانم...
شاید نسیم لای گیسوان محبوب من رقصیده و آن گیسوان این طنین زیبا را به نسیم هدیه داده
و نسیم چه پیام آور مهربانی است، که امانت را بی کم و کاست برایم آورده
آیا نسیم دریاچه، نشان از ارغنون محبوب من دارد، یا این فقط عشوه ماهیان سایه ای است ، انعکاس یافته در گوش من
آیا این هارمونی قلب مجنون است، یا سودای عصر گاهان دریاچه
نمیدانم
هوا نمناک است، جوشش شادی را در دلم حس میکنم، هر چند هنوز از محبوب نشانی نمیابم.
شاید هنوز محرم حضورش نیستم، باید به صبر طهارت یابم
چشمانم را میبندم و سفر انتظار را آغاز میکنم، خوابیدن روی دریاچه........
چشم به ارغنون میدارم و گوش را به سکوت آرامش میبخشم.......
شاید نظری، ندایی..........





+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 4:17 PM  توسط سکوت کتالم  | 

لحظاتی گذشت،
و شاید ساعاتی که برایم شتاب زمان بود در یک آن،
در سکوت پشت چشمان بسته ام،
صدایی میشنوم. شاید آب. شاید ...
چشمم را میگشایم.
روی زمین دوباره مینشینم و به زیر پاهایم مینگرم، اگر این آب است پس چرا لمسش نمیکنم.
دیگر از ماهیان سایه ای اثری نیست... فقط آبی است که میبینم، ولی با دستانم آنرا نمیجویم.
....
خسته شدم....
آن شمیم روح افزا دیگر نیست، شاید هم هست ولی در شامه من نیست.
کسل شده ام. دریاچه مرا به آرامش میخواند ، باسکوت.

باز هم روی دریاچه دراز میکشم. پشتم خنک میشود . چشمانم را میبندم،
و باز هم سکوت، تا شاید فریادم به گوش محبوب رسد.
انتظار چه زیباست، هر چند سخت، دشوار....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 2:27 PM  توسط سکوت کتالم  |