بلاخره این انتظار نتیجه داد. سایه ماهی به ماهی مبدل شد و از دریاچه بیرون آمد.
نقره ای با فلسهای سبز، یک ماهی سبیل دار با چشمان بنفش درخشان که به بیرون پرید و در آسمان معلق شد، سپس به دریاچه برگشت تا برای دوستان خبر ببرد.
ماهی که به دریاچه غلطید، به یکباره همه سایه ها رفت...
و سکوت و باز هم سکوت...
جشمانم را بستم و اینبار روی دریاه دراز کشیدم. زیر من آب در جریان است ولی مرا خیس نمیکند، تنها به من جریان خنکی را از اعماق دل خویش، هدیه میکند.
سکوت برای من سکر عاشقانه ای ایجاد میکند... و من در انتظار میمانم.... شاید ندایی.....
