تبليغاتX
روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

روی دریاچه قدم میزنم، بیا با من، بیا !

جذابیت زندگی در محور عرض حیات


بلاخره این انتظار نتیجه داد. سایه ماهی به ماهی مبدل شد و از دریاچه بیرون آمد.

نقره ای با فلسهای سبز، یک ماهی سبیل دار با چشمان بنفش درخشان که به بیرون پرید و در آسمان معلق شد، سپس به دریاچه برگشت تا برای دوستان خبر ببرد.

ماهی که به دریاچه غلطید، به یکباره همه سایه ها رفت...

و سکوت و باز هم سکوت...

جشمانم را بستم و اینبار روی دریاه دراز کشیدم. زیر من آب در جریان است ولی مرا خیس نمیکند، تنها به من جریان خنکی را از اعماق دل خویش، هدیه میکند.

سکوت برای من سکر عاشقانه ای ایجاد میکند... و من در انتظار میمانم.... شاید ندایی.....

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 1:11 PM  توسط سکوت کتالم  | 

سکوت.....تنها سکوت ....

 

با چشمان بسته ام جستجو میکنم...... اما چه بی حاصل.

زیر پاهایم نوازشی را حس میکنم٬ چشمانم را میگشایم و به زیر مینگرم٬ سایه هایی کوچک و متحرک در زیرپایم درآب دریاچه شناورند.

مینشینم و از میان پاهایم به آنها مینگرم٬ سایه های تیره و متحرک که در آبی آب دریاچه شنا میکنند، شاید ماهی اند یا سایه ماهیان.

دست به سوی آنها میبرم، چه جنب و جوشی، انگشتانم چیزهای نرمی را حس میکنند، اینها ماهیان سایه ای اند.

چشمانم را میبندم و منتظر هویدا شدن ماهیان از پس سایه ها مینشینم.... و انتظار ..... .سکوت

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:50 AM  توسط سکوت کتالم  | 




            بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا. بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا با مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن




+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:18 AM  توسط سکوت کتالم 

آرام آرام کف پاهایم خنک میشود، گویا در یاچه هم گرمای مرا فهمیده و مرا به خنکای خودش، آرامش میدهد، و شاید در انتظار محبوب، مرا به صبر و سکوت میخواند.
چشمانم را میبندم، تا اورا بهتر جستجو کنم، در سکوت قلبم میخوانم :


C 4 U................U C 2 1....................1 IS ME............ME


به دامان سکوت آویخته ام، شاید مرا به عوالم راهی باشد، شاید نگاهی از پس ابرو، شاید ندایی هم.....
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 9:43 AM  توسط سکوت کتالم  | 

سکوت دریاچه
نسیم خنک دریاچه،
روی دریاچه گام بر میدارم، نسیمی سبک و مطبوع میوزد.
من سرمست از این هوا، یار را میجویم. بوی عطر او روی دریاچه پیچیده.
من در جستجوی گرمای آغوشش هستم، خنکای دریاچه مرا برای حضور او آماده میکند.
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 9:29 AM  توسط سکوت کتالم  | 

----------
سلام ---
----------
من به این دریاچه فراخوانده شده ام، پس به کنار آن آمدم، چه سکوتی، میتوان ماهیهای عمق دریاچه را به نظاره نشست. دوست دارم جریان بیابم، عریان میشوم تا سبکتر گردم، پا را به دریاچه فرو میبرم....
شگفتا...دریاچه مرا از عمق به سطح میراند، بسان کودکی که تازه راه رفتن را فراگرفته گامی پیش میگذارم، نا گاه تعادل را از دست میدهم ، ولی تا به پایین متمایل شدم، دریاچه مرا به تعادل دوباره وامیدارد، من روی دریاچه راه میروم.
-----------
-------
----
--
-
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 8:55 AM  توسط سکوت کتالم  |